تبليغاتX
پیدا و پنهان تخریب زمین

سه نفر كشته در سيل اخير گلستان

عکس تزیینی است

وقوع سیل در ششمین روز ماه شهریور در گلستان، 3 کشته برجای گذاشت و زمین‌های زراعی و مراتع زیادی را تخریب کرد.


بارندگی 45 دقیقه‌ای در مناطق " آق‌بند"، "یلی بداق" و "اوچ قوئی" در نزدیکی شهرستان کلاله در شرق استان گلستان، به جاری شدن سیل انجامید.

این رخداد علاوه بر تخریب بخش‌هایی از مراتع و زمین‌های کشاورزی، در حاشیه رودخانه حوزه "قرناوه" دختری 12 ساله را به کام مرگ کشید.

پس از آن پدر و برادر دختر که به کمک او شتافته بودند نیز به همراه جریان شدید سیلاب، به درون رودخانه کشیده شده و جان خود را از دست دادند.

متن كامل گزارش در آفتاب نيوز و لينك زير : 

http://www.aftabnews.ir/vdcgy39qnak9z74.rpra.html
+تاريخ سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 3 بعد از ظهر نويسنده الهه موسوی |

تقديم به عفت موسوي و رنج هاي او  و مهديه 

 به بهانه سالروز تولدش

پنج يا شش ساله بودم كه پدر توصيه كرد در كنار دخترانت ، او و مادر را صدا نزنم . علتش را كه پرسيدم ، گفت : مگر نمي بيني كه پدر و مادرشان كنارشان نيستند !

   من اما نمي دانستم چرا شما كنار زهرا و مهديه نيستيد و هيچكس هم دراينباره توضيحي به من نمي داد ؛ اما هميشه ديدن بغض فروخورده آنها حتي در لحظات شاد و بي خيالي هاي كودكي ، علامت سوال هاي بزرگي را در ذهنم پديد مي آورد . شايد از همان زمان ها بود كه ديدنت شد آرزوي بزرگ زندگيم و مهم ترين دغدغه لحظات ناب كودكيم ؛ همان لحظاتي كه خيلي وقت هايش را در كنار دخترانت مي گذراندم .

 بار اولي كه ديدمت خيلي ها براي استقبال ، از شما سه زنداني فاميل به سه راهي بهشهر آمده بودند. شايد همانجا بود كه براي نخستين بار ، صداي تپيدن قلب خودم را شنيدم !  آرزويم مي خواست خيلي تند، فضاي زمان را بشكافد و بر آورده شود وعلامت سوال هاي ذهنم، مدام به ديواره مغز، هجوم مي آوردند كه : "چه شكلي است؟ چه شكلي " تو را در ذهنم با همه ي مادرهاي فاميل هزار بار مقايسه مي كردم .

   از ماشين كه پياده شدي، ديدمت؛ اما علامت سوال ها بيشتر و بيشتر شدند. تو با همه زن هايي كه تا آن روز ديده بودم فرق داشتي. تونيكي ساده از چهارخانه زرد و سفيد بر تنت بود و روسري سرمه اي بر سر. زني لاغر و آرام، با چشم هايي عسلي محكم،  بي آلايش و ساده و بدون داشتن حتي اندكي ژست مبارز بودن!  چيزي كه هنوز هم هميشه با خودت همراه داري!

   اما ناگهان اشكهايت بر صورتت ريختند  و تو شدي  مثل تمام مادران زمين! زهرا ومهديه را در آغوش كشيده بودي و مي گريستي  و من شگفتزده تر از پيش ، حالا ديگر مي توانستم يك زن مبارز واقعي واقعي را جلوي چشمانم داشته باشم .

   همان روزها بود كه داستان ايستادگي ات در زير شكنجه زبان به زبان در گرگان مي گشت، با اينكه خودت از آن حرفي نمي زدي.

    چه زود شدي الگوي جواني و نوجوانيم . زندگي ساده ات و از آن مهم تر سادگي و تواضع دروني ات كه در اين روزگار بي تواضع ، غنيمتي قيمتي است برايم درسي بود .

   تو اسطوره نبودي ، به قول شريعتي ، حقيقتي بودي بر گونه اساطير ؛ مادري بودي كه در اوج عشق به كودكانت ، كلت به قنداق مهديه مي بستي تا مردمت سعادتمند شوند ؛ و با اينكه در زندان پهلوي،  آنقدر خون از كف پاهايت جاري شده بود كه نمي توانستي راه بروي ؛ هرگز سر به فرمان بازجويت نسپردي؛ هر چند به قيمت دوري از كودكانت تمام شود .

  تنها مادران زمين مي دانند سخت تر از شلاق يك بازجو براي يك مادر ، دوري از بچه هايش است  و تنها مادران مي دانند كه مادر بودن در عين مبارز بودن و زن بودن و انسان بودن ، چقدر مي تواند دردناك باشد . كسي چه مي داند كه تو در سلولت براي كودكانت ، چقدر گريسته اي ؟  آرام و بي صدا تا زندانبان صدايت را نشنود و مقاومتت را در هم نشكند .

  بعدها در نخستين تجربه مادريم يك سوال مدام ذهنم را مي كاويد و قلبم را مي خراشيد . اينكه چگونه و با چه منطقي مي توان از كودك خود گذشت و او را به ديگران سپرد ؛ در حالي كه راه براي با او بودن ، بسيار هموارتر باشد .

   هر چه كودكم در درونم رشد مي كرد اين دغدغه نيز با او بزرگ و بزرگ تر مي شد و حتي پس از تولدش ، حرف زدنش  و راه رفتنش ، باز هم پاسخش را نمي يافتم . فقط يادم مي آيد دانشگاه را در ترم هاي پاياني رها كردم تا از او دور نباشم و باز آنوقت ، تو و مبارزه ات شديد مهمان ذهن و زندگيم و باز همان دغدغه كه " پس تو چگونه توانستي ؟ "

   سال ها طول كشيد تا فهميدم كه با هيچ منطق و استدلالي نمي توان انتخاب تو را تحليل كرد ؛ بلكه " ايمان به راه " مي خواهد و عشق به خدا . راهي كه انتهايش رسيدن به " من جاودانه " آدم هاست و تنها آناني مي توانند كه آن را يافته اند .

   شايد زندگي تو و همسرت مرا به اين پاسخ رهنمون شد ، همان زندگي كه از 11 سالگي اقبال لمس و مس آن را داشتم . مي گويند تو پا به پاي همسرت رفته اي ؛ همسري كه نفس پيغامبران الهي را با خود دارد . كسي كه زندگيش ، مبارزه اش و دوست داشتن هايش براي هر يك از ما ، مصداق عيني همان " من جاودانه " است ؛ اما من مي گويم تو راهي را رفتي كه خود انتخاب كردي ؛ هر چند عشق به او آنچنان جانت را سيراب كرد كه راه نيز برايت هموار شد .

  خورسندم كه با تو هم خونم ؛ اگر چه پيوند خوني ، ابتدايي ترين پيوند بدون انتخاب و اختيار در جهان به حساب مي آيد . اين پيوند همواره برايم مدرسه اي را فراهم كرد كه در آن چگونه انسان بودن را بياموزم .

  و امروز كسي چه مي داند تو در قلبت چه گنجي داري ؟ گنجي از رنج هاي دخترت مهديه و پسرانش پويا ، پارسا و پرهام زيدآبادي .....

   به اميد روزهايي كه رنج هايت ديگر نباشند ؛ تولدت مبارك

                                     ***************

دستانت به سپيدي روز

 پنجره را گشود

سوز و سرما

 بيدار بر پلك هاي ما نشست

 اكنون خاكستر شب را

باد

 در كوچه مي برد  ...       «خسرو گلسرخي»

 

                                                                                                  

+تاريخ چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 0 قبل از ظهر نويسنده الهه موسوی |

از پند کنفوسیوس تا فرمايش جناب رییس

 همين دو سال پيش بود که دوستي – از بچه هاي قديمي روزنامه نگار – براي کار در يک روزنامه دولتي تازه تاسيس دعوتم کرد . روزنامه اي که قرار بود مهربان باشد و همچون خورشيد عالمتاب به همه نورافشاني کند . همه چيز را زيبا ببيند و سياه نمايي نکند .

 

ادامه یادداشت بالا را در خبرگزاری محیط زیست( ایرن ) و لینک زیر بخوانید :

http://iren.ir/Nsite/FullStory/?Id=3472

+تاريخ دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 1 بعد از ظهر نويسنده الهه موسوی |

دلهره سیل در گلستان

دوشنبه شب بود که در گلستان مهمان یکی از اقوام بودیم. اتفاقا همان شب باران تندی آمد و طوفانی سخت درگرفت؛ به طوری که چندین درخت در سطح شهر واژگون شد و سیلاب و رواناب در بسیاری از مناطق گرگان، مرکز استان گلستان جاری شد؛ رفت و آمد مردم و وسایل نقلیه مختل شد و برق تمام سطح شهر تا ساعات ان مهمان یکی از اقوام بودیم. اتفاقا همان شب باران تندی آمد و طوفانی سخت درگرفت؛ به طوری که چندین درخت در سطح شهر واژگون شد و سیلاب و رواناب در بسیاری از مناطق گرگان، مرکز استان گلستان جاری شد؛ رفت و آمد مردم و وسایل نقلیه مختل شد و برق تمام سطح شهر تا ساعات ابتدایی صبح، قطع بود.

ادامه یادداشت را در  آفتاب نیوز  و  لینک زیر بخوانید :

 http://aftabnews.ir/vdccmpqs42bqx08.ala2.html

+تاريخ یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده الهه موسوی |

دبه هاي ترشي و جنگل هاي ايران

عكس : ابوطالب ندري

در هفته های اخیر آتش سوزی در جنگل های ایران حوادثی تلخ را برای منابع ملی کشور رقم زد . تنها در یک مورد آتش سوزی جنگل های منطقه حفاظت شده اشترانکوه در استان لرستان ، بیش از 40 هکتار از درختان ارزشمند و کمیاب بلوط در آتش سوختند .

  مسئولان منابع طبیعی و محیط زیست استان لرستان اما در قبال این حادثه واکنش هایی متفاوت داشتند ؛ برخی با احساس مسئولیت برای مهار آتش ، از دیگر ارگان ها و استان ها کمک خواستند و بعضی نیز با بی تفاوتی گفتند ربطی به آنها ندارد و سازمان دیگری مسئول رسیدگی به آن است .
ورای ناهماهنگی ها ، بی مسئولیتی ها و پاسکاری هایی که امروز در سیستم اداری کشور جاخوش کرده ، حوادثی اینچنین از بعدی دیگر قابل بررسی است . رسیدن به پاسخ این پرسش که "حتی اگر این هماهنگی بین مسئولان محیط زیست و منابع طبیعی استان لرستان به اندازه لازم وجود داشت و این دو اداره کل تمام نیروهای موجود خود را بسیج می کردند تا آتش را خاموش کنند ، نتیجه چه می شد و آیا امکانات لازم را در اختیار داشتند ؟ " شاید موضوع اساسی این یادداشت باشد ....


 

متن كامل اين يادداشت را در سايت خبرگزاري مستقل محيط زيست ايران و در لينك زير بخوانيد :

http://iren.ir/Nsite/FullStory/?Id=3381

+تاريخ شنبه 23 مرداد1389ساعت 3 بعد از ظهر نويسنده الهه موسوی |
other links
گرگانشهر
سبز پرس
ایرن
مرکز صلح و محیط زیست
سایت خبری الف
سایت آفتاب
برنامه محیط زیست دریای خزر
gooya
روزنا
هفته نامه صحرا
سایت امروز
بالاترین
google
گرگان نیوز
گرین بلاگ
yahoo
روزآنلاین
ایسنا
archive


archive


شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387